تبليغاتX
قطع و وصل یعنی خوف و رجا

احساس عجيبي دارم اين روزها وقتي هر كدام از شبكه هاي تلويزيون را كه باز مي كنم دارند راجع به اسطوره من صحبت مي كنند.....احساس عجيبي دارم وقتي بيش از قبل تصوير او را بر صفحه تلويزيون نشان مي دهند..... اين احساس اين قدر عجيب است كه حتي نمي توانم تشخيص دهم خوشايند است يا ناخوشايند!

 

وچه رسالت سنگين و عظيمي دارد اين صدا و سيما كه بايد عزيزهايي چون او را در عدم حضورشون معرفي كند! 

 

و کاش این معرفی ها محدود به روزهایی خاص نبود....کاش!

 

وقفه ميان درس خواندن هايم را كتاب نيايش هاي شهيد عزيز، دكتر مصطفي چمران پر مي كند و من با آن نوعي انرژي مي گيرم وصف نشدني...........

 

 

--------------------------------------------------------------------------

 

پ.ن: این قسمت را بعد ۳ روز می نویسم! فکر می کنم نوع حسم را طی مکالماتی با بعضی دوستان و فکر بیشترفهمیدم. هم خوشایند بود و هم ناخوشایند.

 خوشایند از این جهت که عکس کسی را که بی حد دوستش دارم بسیار می بینم و از این که جامعه ام چون اویی دارد و این که می خواهند معرفی اش کنند.

ناخوشایند از این جهت که فقط بخواهند معرفی کنند بدون در نظر گرفتن آنچه که باید! حسی ناخوشایند از نوع بعضی معرفی ها و ناخوشاند تر از موقتی بودن معرفی ها.....

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 22:41  توسط رهگذر  | 

روان شناس بودن چه قدر سخت است و روان شناس شدن چه سخت تر!

چرا كه رو در رو شدن با خود  دشوار است ...لحظه اي كه حجاب ها برداشته مي شود و تو با ذهن و روانت بي پرده مواجه مي شوي ، و احساس هايت بدون هيچ سانسوري بر تو نمايان مي شوند ، لحظه اي كه شخصيتت بيش از آن كه از قبل مي دانستي به طور يقين به تو نشان داده مي شود ، وقتي به وضوح به علت رفتارهايت پي مي بري ؛ مثل شوكيست كه با برق بر تو وارد مي شود!

وقتي مشكلات ذهني و  اختلال هاي رفتاري ات جلوي چشمهايت كشيده شوند ، ايستادن و مقابله چه سخت و طاقت فرسا مي شود! وقتي بداني ، ديگر گذر راحت نيست . به خصوص اگر تو يك تلخي را بفهمي و فقط تو باشي كه بفهمي و ديگران هيچ يك ندانند و نفهمند كه اگر خطايي داشتي و داري و اگر فلان و بهمان ، تقصير تو نبوده و نيست! و كاش همه مي فهميدند  و نه، بهتر اين كه بگويم كاش همه مان جنبه و جسارت اين را داشتيم كه علل رواني رفتار هاي اشتباه خود و يكديگر را بدانيم ، آن وقت اين قدر زياد از هم دلگير نمي شديم، قضاوت نمي كرديم و برچسب نمي زديم! آن وقت چه رشدي را در جامعه شاهد بوديم....اما حيف، حيف كه اين چز مدينه اي فاضله نيست و عينيت ندارد!

اين روزها به واسطه رشته ام دارم مقاومت مي كنم. و در اين راستا من به من نمايان مي شود و هر چه بيشتر مي گذرد خود آيينه ي شفاف تري براي خود مي شود و ناهشيار است كه بيشتر و بيشتر به سمت هشيار مي آيد و با اين آمدن چه فشاري را تحميل مي كند...تكانه هايي كه سركوب شده بودند  وقتي بخواهند به سطح هشياري برسند آن چنان فشار مي آورند كه احساس انفجار مي كنم....

وقتي درد خودت را بداني ، وقتي بر نقص و عيب خود واقف باشي و بعد فرياد نزني كه چون من اين گونه رشد يافته ام و محيط و خانواده مرا اين گونه ساخته اند بايد اين گونه باشم و به جاي اين فرياد رزمي به پا كني و در آن رجز بخواني كه من اين گونه نمي مانم ، كه من مقابله مي كنم با همه بدي هايم و با همه عادات غلطم و با همه سختي هاي طاقت فرسايش ، آن گاه است كه فرياد ديگري سر مي دهي كه خدايا ياريم كن در اين رزم تن با تن و در اين لحظه وسعتي پيدا مي كني وصف ناشدني!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 15:53  توسط رهگذر  | 

امروز در اتوبوس ايستاده بودم ، پيرمردي را ديدم كه صدايم مي كرد...صدايش ناجور مي لرزيد،هر كلمه اي كه مي گفت صداي لرزانش دو سه باري قطعش مي كرد، به سختي فهميدم كه مدادي مي خواهد،خودكارم را از داخل كيفم درآوردم، كاغذي در دستش بود و مي خواست رويش چيزي بنويسم، آن قدر صدايش ضعيف و لرزان بود كه هر چه قدر هم تكرار مي كرد نمي فهميدم چه مي خواهد! كلمه نافهمومي مي شنيدم ، چيزي مي گفت شبيه به شمع عدالت يا شهر عدالت يا ... آنچه را كه شنيدم روي كاغذش شنيدم و به او دادم، هر چند اطميناني از درست بودنش نداشتم و او با چشمهايش كه ريز شده بود و گودي دورش عمقي زياد گرفته بود مرا نگاه مي كرد و با دست هاي لرزانش كه بي شمار چروك برشان بود كاغذ را از من گرفت و به كاغذ خيره شد ، هر از گاهي نگاهم مي كرد....لبخندي و باز خيره به كاغذ....نمي دانم در نگاهش چه بود كه تمام وجودم را لرزاند ...ترسيدم، ترسي  از نوع وحشت، نمي دانم شايد از عاقبتم ترسيدم از هستي ام ، از چيستي ام، از نيستي ام ، حالا دستهاي من بود كه مي لرزيد ، صداي من بود كه مبهم شده بود ، بغض سنگين گلويم نمي گذاشت صدايم واضح خارج شود ، و چشمهايم كم كم داشت خيس مي شد. به انتهاي خط رسيديم و پيرمرد همچنان لبخند بر لب! صداي لرزانش در گوشم مي پيچيد و كلمه اي كه گفته بود در ذهنم بالا و پايين مي رفت!داشتم ديوانه مي شدم! آخر او چه مي خواست؟ و چرا پيرمردي با شرايط او بايد در اتوبوس مي بود...تنها! وقتي كه داشتم پياده مي شدم به ناگاه فهميدم پيرمرد به دنبال چه بوده: سهم عدالت!

مي خواست به كمك آن كاغذ آدرس جايي را پيدا كند كه به سهم عدالت مربوط مي شد! سريع برگشتم كاغذ را گرفتم و اصلاحش كردم! و او كه نفهميد چه گذشته هم چنان لبخند مي زد و من اين بار ديگر طاقت نياوردم! او به دنبال سهم عدالت بود و من .......

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 19:54  توسط رهگذر  | 

مدتي بود كه دلم خواسته اي داشت و گاه و بي گاه از خدا مي خواستمش... دوست داشتم زودتر خواسته ام برآورده شود....به زبان مي گفتم اگر صلاحم هست ولي در دلم اصرار داشتم به زودتر بودنش....

 

چند وقتي بود قرآن كمتر خوانده بودم....دلم تنگ آيات شده بود.....

 

امروز وضويي گرفتم و قرآنم را باز كردم تا دل تنگي ام برود و كمي آرام شوم....سوره نحل آمد....اولين آيه اش را كه خواندم تا ده دقيقه مي خنديدم .....اتي امر الله فلا تستعجلوه ( امر خدا به زودي فرا مي رسد پس تقاضاي تعجيل آن مكنيد)

خدايم بي پرده حرفش را گفت!

 

به خودم مي خنديدم و لذت محض مي بردم از وجود خدايي كه در اين نزديكيست!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 18:47  توسط رهگذر  | 

من بدم مي آيد.

از مني كه خودش را با همه توان مندي ها و استعدادهايش در زير خاك با دستهاي خودش دفن كند بدم مي آيد.

از مني كه تنها حرف بزند بدم مي آيد.

از مني كه تنها دم از خداي بزرگ بزند بدم مي آيد.

از مني كه آن قدر  id را بپروراند كه  superego را خفه كند بدم مي آيد.

از مني كه به ركود اجازه ماندگاري بدهد بدم مي آيد.

از مني كه ادعاي بودن در عين تهي زيستن را داشته باشد بدم مي آيد.

از مني كه ماموم لجاحت و خودخواهي باشد بدم مي آيد.

از مني كه فقط بخواهد بدم مي آيد.

از مني كه اسيرخواسته هاي نفس نادوست داشتني اش شود بدم مي آيد.

از مني كه توان جنگيدن نداشته باشد بدم مي آيد.

از مني كه نه تنها ناتواني هايش را به توانايي بدل نكند، بل توانايي ها را به ناتواني بكشاند بدم مي آيد.

از مني كه خورد شود، له شود، فراموش شود ، و فقط بغضش بگيرد در برابر همه اين ظلمهاي نفساني اش بدم مي آيد.

از مني كه مدام خسته باشد و خستگي را علمي براي ركود كند بدم مي آيد.

از مني كه جهان درون و برونش را كنترل نكند بدم مي آيد.

از مني كه سير تكاملي را زيرپا مي گذارد بدم مي آيد.

از مني كه به قعر جدول انسانيت مي رود  كه نزول كند بدم مي آيد.

از مني كه دست خودش را براي نجات محكم نگيرد بدم مي آيد.

از مني كه اسب سواري  بر id را فراموش كرده باشد بدم مي آيد.

از مني كه مقاومت را به باد سپرده باشد بدم مي آيد.

از مني كه دمادم پا را از افسوس فراتر نگذارد بدم مي آيد.

از مني كه پر و بال  خودش را با غل و زنجير هاي بي حاصل ببند بدم مي آيد.

از مني كه نعمت پرواز و پر زدن را از خود مي گيرد بدم مي آيد.

از مني كه از واقعيت ها فاصله مي گيرد بدم مي آيد.

از مني كه حلال هايش را حرام مي كند بدم مي آيد.

از مني كه ايمان و عشق را دور مي اندازد بدم مي آيد.

از مني كه به جاي وسعت ، روحش را كوچك مي كند بدم مي آيد.

از مني كه به دانسته هايش عمل نمي كند بدم مي آيد.

از مني كه لحظه اي رضامندي نداشته باشد بدم مي آيد.

از منی كه سراسر حرفش اين باشد كه چرا من منم؟ بدم مي آيد.

از مني كه عهد ببند و بعد عهدش را با بي وفايي هرچه تمام تر بشكند بدم مي آيد.

از مني كه تماماً در غصه و غم فرو رود بدم مي آيد.

از مني كه حراف باشد بدم مي آيد.

از مين كه خوبي ها را خوب از ياد ببرد بدم مي آيد.

از مني كه لحظه ها را فناي تخيلات  و خيال پردازي هاي فاني كند بدم مي آيد.

از مني كه از اكنون غفلت كند بدم مي آيد.

از مني كه خودش را محبوس تن كرده باشد بدم مي آيد.

از من _ من پرست _ منيت خواه بدم مي آيد

من از همه اين من هايم بدم مي آيد!!!!

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 19:7  توسط رهگذر  | 

دوست ها را دوست مي دارم و دوست داشتن ها را نيز...

دوستي ها و آدمهايش مرا به ورق زدن صفحات  زندگي ام مي كشاند!

اولين دوستي كه داشتم آرمين نامي بود، پسري پر سر و صدا و بازيگوش و البته دوست داشتني! پسر همسايه مان بود‌،‌ مهدمان هم يكجا بود ، با هم مي رفتيم و مي آمديم و ... و دوست بوديم!

بعد او در ْآمادگي دوست ديگري داشتم و بعد .... در دبستان يك نفر بود كه به واسطه دوستي و همكاري مادرهامون روح هاي كوچيكمون به هم وصل شدند...وقتي خواستيم برويم راهنمايي قرار شد در مدارس جدايي ثبت نام كنيم و چه گريه ها كه سر نداديم. غمبرك گرفته بوديم ، فكر مي كرديم اگر جدا شويم بدبخت ميشويم...جدا شديم ، بي آنكه بدبخت شويم !

در سه سال راهنمايي با فردي دوست شدم كه شديد پاك و معصوم بود و دوست داشتني...در بدو ورود به راهنمايي گمان مي كردم بهتر از دوست قبلي ام پيدا نمي كنم ، غافل از اين كه دوست راهنماييي ام بسي به از قبلي بود و موثرتر بر من! با او خيلي انس گرفتم و تاثير ها و تاثرها كه داشتيم....تا آخرين روز كه باز همان ماجراي قبلي!

تازه اين بار بيشتر باور داشتم كه محال ممكن است بهتر از او گيرم بيايد. و باز جدا شديم ، چون مجبور بوديم! مثل هميشه هاي ديگركه دنيا مجبورت مي كند كاري كني كه ....

در اول دبيرستان شخص ديگري آمد و باز صميمي شديم و باز او بهترين بود برايم...اما دوستيمان كوتاه بود چون در سال دوم رشته هامان جدايمان كرد، باز جدايي و باور قبلي من...اما همان جا شخص جديدي وارد شد كه بي نظير بود...هم سن بوديم اما باور دارم سالها از من بزرگتر بود...و مرا هم با خودش بزرگ كرد...ولي او هم در اواسط سال سوم رفت و مرا تنها گذاشت...او رفت ولي قبل از رفتنش دست مرا در دست دوستي دوست ديگري گذاشت كه از آن روز تا امروز دوستي مان پررنگ و پررنگتر شده....و با او نوع جديدي از رابطه شكل گرفت و البته پايدار ماند...دو نفر ديگر هم در سال سوم رابطه عميقي برايم ساختند و خاطره هايي دل نشين...اما آنها هم...

داستاني برايم تكرار شده بود و آن اين كه هميشه در تغيير دوستهايم ناراحت بودم كه اين بهترين است ولي خدا بعد او بهترين ها را باز نصيبم مي كرد...براي همين در آغاز دانشگاهم منتظر بودم...و باز داستان تكرار شد!

اين روزها  دوستاني دارم چون گوهر! و درخشش را در درون و برون تك تكشان مي بينم و لذت محض مي برم از بودن با آن جواهرها ! و از نوري كه در سايه تلالوي وجود آنها مي گيرم! اين روزها دوستاني دارم چون بلور! شفاف و پاك و گران قيمت! و بر خلاف گذشته ديگر يك نفر نيست ، كه يك نفرهاي قبلي ، چندين و چند نفر شده اند....كه شايد به اقتضاي سن باشد و يا به خاطر لطف بي انتهاي خدايم كه بنده هاي خوبش را يكجا سر راهم قرار داده! به هر جهت كه باشد....شيرين است...غير قابل توصيف!

و بر خلاف قبل ، ديگر باور ندارم كه با گذر زمان دوستانم بهتر از قبلي ها شده اند كه اين عين بي انصافيست! دوستان من تك تك در عرصه خودشان برايم بهترين بودند و خدا به من هميشه بهترين ها را داده و خواهد داد! و پي برده ام تمام جبر هايي كه دنيا برايمان دارد و اتفاق هايي كه در زندگي مي افتد حكمتي دارد ، حتي جدا شدن هاي تلخ!

آدمهايي كه الآن دوستان من اند ، ديگر به مدرسه يا دانشگاه محدود نمي شوند ، و نه به رشته ام ، و نه به جنسيتم ، و نه به علايقم ، و نه به ....به هيچ چيز محدود نمي شوند!

به قول دوست عزيزي همه انسان ها قابليت دوست داشتن دارند و مي توان همه را دوست داشت! بي خساست به خرج دادن! و حرفش را باور دارم ، چرا كه در همه مان يك روح واحد هست كه به هم جذبمان مي كند و ربطمان مي دهد...و واي به حال آنهايي كه اين روح الهي را در خود كشته باشند و قابليت دوست داشتن را از خود گرفته باشند!

خوشحالم كه در تك تك دوستان و عزيزانم جريان پر حيات اين روح ملكوتي را مي بينم!

        

                                                    خدا را بي حد شكر!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 19:51  توسط رهگذر  | 

احساس قدرتي بس عظيم مي كنم ، آن چنان كه حس مي كنم به قدري وسعت يافته ام كه فضاي دنيا برايم كم شده و به فضايي وسيعتر نياز دارم....و انگار كه از تك تك سلول هاي وجودم اقتدار است كه با شتاب به بيرون مي جهد ، تكاپويي در درونم به پا شده بس ديدني ! و غوغايي كه تا به تجربه نيايد قابل درك نيست...

حس مي مكنم به اندازه تاريخ بشريت ، به گستره تمدن ها شده ام. همه جا و همه كس و همه چيز را در درونم مي بينم. انگار مي كنم علم همه علما در مغزم جاي گرفته و خون همه شهدا در رگهايم...

جواني با همه شور و نشاطش و تمام هشياري هايش در من ريشه دوانيده و جهان با همه عظمتش در دلم نفوذ يافته...

چيزي كه در خود مي بينم يك انقلاب مجدد است و يك حركت...حركتي هدفدار...و اين روزها در عين اين كه دل تنگ عزيزانم هستم دلم برايشان تنگ نيست و باز يك تناقض ديگر...چرا كه در خودم حسشان مي كنم آن هدفداري هاي عزيز را! هرچند مدتهاست كه نديدمشان و مشتاق ديدارشونم ولي وقتي مي بينم در درونم زنده هستند و خودم را خود آنها مي بينم ديگر چه جاي دلتنگي؟!

و نوري مقدس از روح و جانم در حال تراوش است كه بايد اجازه حركت بهش بدهم! حس غرور و افتخار به هر آنچه كه دارم و ندارم ، فوران کرده است. و شور و شعفي در دلم جاي گرفته كه نمي گذارد لحظه اي بايستم! و اينها همه نه فقط در شخص من كه انگار مي تواند و شايد بايد در دل همه جنس هاي انساني باشد....

و با هر كدام از اينها  بار مسئوليت است كه بر دوشهاي من سنگين تر مي شود...

ميل به شورش ، حركت ، تحول ، ميل به تداوم و استقامت ، ميل به جهان شدن است كه مرا صدا مي زند و بال هاي من است كه تند وتند به هم مي خورند و و قدرت است كه به آنها توان مي دهد و حركت است و پرواز كه شروع مي شود!

يا علي!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 20:58  توسط رهگذر  | 

ديشب آخروقت بود ، داشتم اتاق را مرتب مي كردم و وسايل را جمع و جور تا بروم و بخوابم ؛ چراغ را كه خاموش كردم لحظه اي خشكم زد...نگاهم به پنجره افتاد و منظره بيرون...

هر شب اين موقع ها وقتي چراغ را خاموش مي كردم بيرون سياه بود و گه گاه ماه ديده مي شد و بعد نقطه هاي زرد زيادي كه شهر تهران را نشون مي دادند و درخت ها و ساختمان ها و ...

ولي ديشب ...فقط يك صفحه خاكستري كمرنگ بود...نه از نور خبري بود ، نه از ساختمان ها و نه از چراغ هاي خانه هايي كه از دور چشمك بزنند! مه بود ، يك مه غليظ غليظ غليظ...كشيده شدم به داخل تراس و لحظه اي كه در آغوش مه افتادم...

همه مرزها فرو ريخته بود، هيچ جايي ديده نمي شد! هميشه مه را شنيده بودم و ديشب لمسش كردم ، هميشه فكر مي كردم مه مال گذرگاه هاي خاص شمال است! هيچ زمان گمان نمي كردم كه در پس پنجره اتاقم مه به استقبالم بيايد!

چند روزي پيش به دوستي مي گفتم با بغض...دلم آسمان مي خواهد....مي خواهم به آسمان برم!

و ديشب آسمان و زمين يكي شده بود ،آسمان به زمين آمده بود و يا شايد هم به عكس...

ريز شدم...چشم هايم را تنگ كردم اما بي فايده بود! مرز آسمان و زمين پاك شده بود. و هيچ چيز جز هاله اي از نور چراغ ده متر جلوترم و شاخ و برگ كمرنگ شده درخت جلوي پنجره ديده نمي شد....جز به شعاع پانزده متري ات آن هم به زحمت قابل ديدن نبود...خانه هاي همسايه ها هم محو...

و لحظه اي حس كردم گاه چه قدر زندگي هامان شبيه به مه مي شود....هيچ واقعيتي را نمي بينيم...ديدمان كوتاه مي شود....ولي در مه مي دانيم كه نمي بينيم و در حيات نمي دانيم كه نمي بينيم...جملاتي برايم تداعي شد؛ آن كس كه بداند كه بداند / وان كس كه بداند كه نداند / آن كس كه نداند كه بداند / وان كس كه نداند كه نداند....

در مه غيلظ ديشب بايد سر جايت مي ايستادي ، اگر جلوتر يا عقب تر مي رفتي هر اتفاقي مي توانست بيفتد ، چون ديد نداشتي! بايد حالت را حفظ مي كردي و چه شبيه به زندگي كه بايد حال را زندگي كرد نه پس و پيش را....

هر چه بود ديشب....حس قشنگي بود! حس ايستادن در ميان ابرها ، حس در آغوش كشيدن آسمان ، نفس كشيدن ، از سرما به خود لرزيدن ها و هاه كشيدن ها....حس نوشتن بعد مدت ها اندر دل ابرهاي درب منزل آمده!

جايتان خالي بود!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 19:58  توسط رهگذر  | 

همیشه وقتی خیلی گرسنه می شم اشتهام کور می شه....دارم از گشنگی ضعف می کنما ولی یه لقمه هم از گلوم پایین نمی ره!

همیشه وقتی خیلی خوابم میاد و کم خوابی دارم به زور خوابم می بره!

همیشه...

و همیشه وقتی خیلی حرف دارم نمی تونم چیزی بگم .... و هر وقت موضوعات زیادی برای نوشتن دستم خشک می شود و ذهنم....

استاد می گفت اگر دیدیم نوجوانی خیلی ساکته نباید بگیم چه بچه ی آروم و خوبی! باید بدونیم در پشت ساکتی زیاد او اتفاق های خطرناکی می تونه در حال رخ دادن باشه....

و امروز نه من ـ نوجوان .... که دیگر نوجوان نیستم....بل در من انسان نیز...

در پشت سکوت ها و حرف نزدن هایم فریادهاست که نمی دونم از کجایش شروع کنم !!!!!

در درون آتش فشانی روشن شده که می خواهد بیرون بریزد و بگوید و بنویسد ولی نمی داند از کجا!!!!!!

آن قدر موضوعات زیاد شده اند....شبیه کوهی بلند....که نمی دونم از کجاش یه تیکه سنگ بکنم تا کوهش را کوچیک کنم؟!

کاش کسی یاریم می کرد......................................

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 14:11  توسط رهگذر  | 

عشق هدف حيات و محرك زندگي من است. و زيباتر از عشق چيزي نديده ام و بالاتر از عشق چيزي نخواسته ام. عشق است كه روح مرا به تموج وا مي دارد. قلب مرا به جوش مي آورد. استعدادهاي نهفته مرا ظاهر مي كند. مرا از خودخواهي و خودبيني مي راند. دنياي ديگري را حس مي كنم. در عالم وجود محو مي شوم. احساس لطيف و قلبي حساس و ديده اي زيبا بين پيدا مي كنم. لرزش يك برگ ،  نور يك ستاره دور ، موريانه كوچك ، نسيم ملايم سحر ، موج دريا ، غروب آفتاب همه احساس مرا مي ربايند و از اين عالم مرا به دنياي ديگري مي برند...اين ها همه و همه از تجليات عشق است...

به خاطر عشق است كه فداكاري مي كنم. به خاطر عشق است كه به دنيا با بي اعتنايي مي نگرم وابعاد ديگري را مي يابم.  به خاطر عشق است كه دنيا را زيبا مي بينم و زيبايي را مي پرستم. به خاطر عشق است كه خدا را حس مي كنم و او را مي پرستم و حيات و هستي خود را تقديمش مي كنم...

 

اين مطلب پشت جلد قشنگ ترين و عزيزترين كتابي كه تا حالا خوندم يعني كتاب ( خدا بود وديگر هيچ نبود ) نوشته شده بود. اين كتاب نوشته هاي شهيد دكتر مصطفي چمرانه. كتابي كه با خوندنش روح پرواز مي كنه و عروج مي كنه...كه بال هايت با خوندن جملات از دل براومده شهيد چمران به حركت در ميايند....كه در لابه لاي كلمات و برگ هايش بوي عرفان را حس مي كني... و كتابي كه تو را وصل مي كند...به خداي تا بي نهايت!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 23:48  توسط رهگذر  | 

ديروز از دانشگاه يك سره رفته بودم بهشت زهرا...و در امتداد آن گلزار شهدا! 

 

وقطعه آرام بخش شهدا...و بوي مرگ....و شهادت...و عطري كه تا عمق جانم مي نشيند....

و شهيد پلاركي كه تا به حال نشده بر سر مزارش بروم و و عطر وجود سبزش در فضا نپيچيده باشد و يا كسي بر سر مزارش ننشسته باشد! واقعا انسان چه موجوديست و تا كجا قدرت عروج دارد؟! تا جايي كه قبرش بعد اين همه سال هميشه معطر و مرطوب باشد ، بدون استفاده از هيچ عطر خاصي! و آيا اين چيزي به جز معجزه انسانه؟! انساني كه اشرف مخلوقات خداست! و انساني ديگر بي هيچ نشاني....

از كجا آمده ام / آمدنم بهر چه بود / به كجا مي روم  / آخر ننمايي وطنم؟!

و شهيد چمراني كه نشاني از عظمت روحش در نوشته هايش پيداست ، كه ديروز اولين باري بود كه بر سر مزارش مي رفتم و آنجا هم چه عظمتي!!!!!!!!

عصر پنج شنبه بود و مدتها بود كه آنجا رفتن هايم در روزهاي خلوت وسط هفته بود...نه شب جمعه!شلوغ بود و پر همهمه...آدمها مي رفتند و مي آمدند....اما همچنان مثل هميشه خلوت بود و سرشار از تنهايي! در قبرستان ها بوي غربت مي آيد ، بوي تلخ تنهايي...

تنهايي سختي كه خوب  مي داني  دير يا زود گريبانت را مي گيرد...و وحشت... وقطره هاي اشكي كه از روي ترس و خوفي عجيب بي اختيار سرريز مي شوند....

و قبري كه از كنارش بي اعتنا مي گذري و دوستت به ناگاه مي ايستد و فاتحه اي و زيارت عاشورايي مي خواند و تو متعجب ، در فكر پيدا كردن علت ايستادن او هستي كه مي فهمی قبر مادرش است!!!! و لحظه اي آسمان بر سرت خراب مي شود و قلبت در د مي گيرد كه خدايا آيا من آن چنان كه بايد قدردانم؟! و با بغضي كه قورت مي دهي فقط ميگويي خدايا حفظشان كن!

 

مرگ اگر نبود زندگي معنا نداشت و اگر زندگي  نبود مرگ هم بي معنا بود!

امروز در ميان قبرها گم بودم و زبانم گرفته بود و قلبم فشار مي آورد ، انگار كه مي خواست با فشار بيرون بجهد!

امروز وقتي از دانشگاه بيرون مي آمدم حال خوبي نداشتم ولي ...ولي وقتي از بهشت زهرا بيرون مي آمدم ، آرام بودم...آرام آرام آرام!

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 10:47  توسط رهگذر  | 

فشار... تنش... سختی... کشمکش...

                           جنگ... تغییر... رشد... تحول...

 

خوبم انگار.....

 

چه خوب که خوبم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 18:1  توسط رهگذر  | 

 

 

روزمرگي ...روزمرگي...روز  مرگي...روز مرگ ي... يك  روز مرگ... يك  روز مرده... يك  روز بيهوده........

 

خوابم...بيدار ميشم...مي خورم...ميرم بيرون...تو خيابونها سر مي كنم...مي رسم به دانشگاه يا كلاس غير دانشگاه...راه ميرم...مي شينم...نگاه استادها مي كنم...مي نويسم...كلاس بعدي...باز مي نويسم....خنده هاي تلخ...بغض هايي كه قورت مي دم...كلاسها تموم مي شن...راه ميافتم...تو خيابون ها سر مي كنم...مي رسم خونه...مي خورم...مي خوابم...عمرم نيز درين راستامي گذره... بي حاصل...و باز فردا از نو...

 

خسته ام ... جسمي....روحي....دارم تسليم اين خستگي هاي محض مي شم....به همين راحتي!

 

به صداهاي دروني ام مي گم خفه شيد! بي تعارف!

 

 

روح هدفداري ام ...دركنار وجدانم... در كنار همه چيز ديگر... مرده....نه نمرده....ولم كرده...نه ولم نكرده...خودم ولش كردم...خودم كشتمش....چون بريده ام!

 

قطعم....قطع قطع قطع...

 

دلم گريه مي خواد...ضجه....فرياد....اما دريغ از كمي انرژي براي هر كدام اين كارها.....خستگي جسمي انرژي ام را برده....و من هميشه در كنار اين خستگي هاي جسمي از بيهودگي ام ، روحاً خسته مي شوم.... و خودم ، خودم رو محروم مي كنم از همه چيز....و دور مي كنم از همه كس....حتي خدايم....و چه بي رحمم من!

 

و دريغ از ذره اي تلاش....ذره اي مقاومت....

 

آخر به من هم مي گويند انسان؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 17:31  توسط رهگذر  | 

گاه گاهي كه سرم رو از لاي برفها بيرون ميارم موجود عجيبي روجلوي صورتم مي بينم كه عظمتش تا آسمونها كشيده شده!

چشمهام كه به چشماش ميفته تاب نميارم و ناچار از روي شرمندگي سر به زير ميندازم....از بس كه در چشمهاي اين بشر محبت و ايثار موج مي زنه! از اين همه نثار بي دريغ محبث كم ميارم ! همين كه چشمام رو از چشمهاي آرومش بر ميدارم و به پايين نگاه مي كنم ، توي مسير ، دستهاي گرمش جلوم رو مي گيرن... با ديدن دستهاش دل از دلم ميره ....مست مي شم! دستهاش رو مي گيرم...با تمام وجود مي بويم...انگار مي خوام از عطر وجودش  تا مي تونم به درونم بريزم...مي بوسمشون...نرمي دستهاش در كنار چروك هاي ريزي كه روي اونها افتاده اون قدر دلم رو مي بره كه تا ابد دلم مي خواد لبهام رو دستهاش بمونه...دستهاش رو تو دستام مي گيرم و آروم مي گذارمشون روي قلبم ، مي خواهم كه اين آرامش ژرفش ، اين آرامش خداييش به درونم راه پيدا كنه! انگار خدا در وجود او  تجلي كرده  ، مامان عزيزيم رو تجلي محبت خدا در زمين مي بينم! دلم مي خواهد همه همه هستي رو براي لحظه اي آرامش او تقديمش كنم!

باز چشمام به چشمهاش مي افته ، انگار كه مهر از توي اين دو دريچه هستي موج موج فوران مي كنه و همه اعضاي خونه رو سير مي كنه! محبتش ، نگاهش آن قدر خالص و بي رياست كه از خود بي خود ميشم....نمي تونم جلوي سر ريز شدن اشكهام رو بگيرم ، اشكهايي كه از شوق داشتن او مي آيند ، از شوق حضور و وجود او...وجود كسي كه وجودم رو وجود مي بخشه ، كسي كه بي چشم داشت دوستم مي داره ، كسي كه اگر نبود ، نمي بودم و اگر نباشد.....خدا آن روز را نياورد!

و از خودم بدم مي آيد ، همه زمان هايي كه با اين وجود متبرك و مقدس حاضر جوابي مي كنم ، همه آن زمانهايي كه همه بار زحمت ها بر روي شونه هاشه و به كمكم نياز داره ولي من مثل كبكي سرم رو لاي برفهاي يخ مي كنم و به كارهاي خودم مي رسم ، غافل از صداي گرمي كه صدايم مي كنه!  لعنت به اين من خود خواه _ خود پسند!

چه طور مي تونم و خيلي هامون مي تونيم در برابر اين همه دوستي بي حد و حصر و بي شرط  كه در هيچ جاي جهان پيدا نمي شه ، خود دوستيمون رو تحويل اين موجودات بديم؟!

و احساس مغلوب شدگي مي كنم  ، شديد! احساس مي كنم نمي تونم به هيچ نحوي شكر نعمت وجود او رو به جا بيارم ، او كه عظيم ترين سرمايه هستي ام هست ، و امروز به يقين رسيدم كه حقيقتاً قادر به اين كار نيستم!

و شايد تنها كاري كه بتونم بكنم اين باشه  كه لحظه اي از او غافل نشم و تنهاش نگذارم!

 

و خدايا ، ممنونم كه وجود فردي به نام مادر رو درين دنياي شلوغ پر همهمه ، مايه ي آرامش آدمهايت قرار دادي! خودت همه مامان هاي دنيا رو حفظ كن!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 20:8  توسط رهگذر  | 

توي پست اولم گفته بودم كه خونه جديد باعث بروز تغييرات در من شده بود و يه دوست خوبم گفت كه خونه جديد نمي تونه آدم رو عوض كنه!

حالا مي خواهم از همه اون خونه هايي بگم كه من رو تغيير دادند:

وقتي صفحه هاي زندگيم رو ورق مي زنم  وبه عقب مي روم ، اولين خونه اين جنسي رو كه به ياد ميارم مال 8 سال پيشه ، اون خونه يكي از اتاق هاي ساختمون خونمون بود كه من اون سال بهش وارد شدم و وجود يه آدم بزرگ كه هم اتاقي من بود علت تغيرات اصليم تو زندگيم  بود! خونه اي كه براي به دست آوردنش و هم دم شدن با صاحبش ( همون هم اتاقيه كه به عبارتي خواهرم بود! ) خيلي خيلي زحمت كشيده بودم! چون يه عالمه شرط ورود داشت! اتاقي كه براي من ارزشي بي نهايت داشت ، ارزشي فراتر از گل و آجرهاش!

منزل بعدي مال 5 ساله پيشه ، اون خونه يه كوپه قطار بود ، قطار تهران - مشهد ، به همراه يه دوست عزيز به نام عاطفه ، اون كوپه يه خونه بود ... منزل بود ... محل سكونت بود ... محل زندگي بود! توي اون خونه كه مقدمه ورود به منزل بعدي بود معناي خيلي از كارهايي رو كه از روي عادت انجام مي دادم رو فهميدم ! وارد دنياي جديدي شدم  ، معناي خيلي واژه ها رو فهميدم ، معناي ايمان ، حجاب ، ولايت و .... يعني بهتر بگم نه اينكه فهميدم ولي دونستم كه يه معنايي دارند و بايد معناشون رو پيدا كنم! هر چند اين معناها اون موقع در سطح ابتدايي بود و عمق انها در خونه هاي بعدي برام نمايان شد و هنوز هم تداوم داره!

خونه بعدي مربوط مي شه به دو سال پيش يعني سال كنكورم و اون خونه يه جايي بود به نام هدفدار ، به نام موسسه مشاوران آموزش! خونه اي كه به قول يكي از آدماش ديوارهاش شكلاتي بودند! خانه اونجا معناي خودش رو خيلي قشنگ نشون داد، جايي بود كه به همه جايش و حتي به همه آدمهايش عرق داشتي ، دوستشون داشتي و حتي نسبت بهشون تعصب داشتي! جايي كه درون زندگي مي كردي و تربيت مي شدي و رشد مي كردي و بزرگ مي شدي! جايي كه به من گفت بايد براي خودت يك بينش و نگرش شخصي داشته باشي! هر چند نوع اون رو بعدها پيدا كردم ولي هدفدار لزومش رو بهم ياد داد! خونه هدفدارم مثل همه خونه هاي ديگه آدمهايي داشت كه با تمام وجود دوستشون داشتي ، شبيه علاقه اي كه به اعضاي خونوادت داري!

خانه بعدي يه جايي بود وسط بيابون ، نرسيده به عوارضي تهران_قم...دانشگاهم ...دانشگاه شاهد! جايي  كه بي علاقه بهش وارد شدم وهنوز هم هم چين احساسات خيلي مثبتي بهش ندارم ولي...ولي تاثيرات شديدش  بر باورهام وايجاد نگرش ها و بينش ها و تغييرات فوق العاده اي كه بر افكارم گذاشت و هم چنان مي گذاره  رو نمي تونم انكار كنم!

يه خونه ديگه هم داشتم ...خونه اي كه با ورود به خانه دانشگاهي ام برايم ساخته شد! بهشت زهرا...مزار شهدا! خانه عجيبي كه آن قدر عظيم است كه در واژه ها جمع نميشه ، خونه اي  كه فقط بايد تجربه اش كرد و آرزو دارم آن اتاق 2 متري كه قرار است روزي خونه ابديم بشه ، اونجا باشه ...كنار پيكر اون آدمهاي مطهر!

خونه بعدي يه جاي باصفايي بود طرفهاي دربند ، امازاده قاسم! جاي با باصفايي كه آرامم مي كرد ، درست مثل خونه آدم كه آرامش داره ! توي اين خونه در كنار يارهاي عزيزي مفهوم دوست رو درك كردم و رفاقت رو!

خونه مجازي ام قطع و و وصل (ghatovasl.persianblog.com) خونه بعدي ام بود كه محفل جديدي شد براي رشد و در بعدي هم باز براي تغيير ! دنيايي كه اين اتاق مجازي به رويم باز كرد دنياي بزرگي بود كه آدمهاي جالبي داشت . آدمهايي كه هر كدوم تو خونه هاشون ، چيزهاي قشنگي داشتند و دارند و اين بار هم همشون رو دوست دارم ، هم خونه هام رو!

خونه بعدي همونيه كه دو ماهه توش ساكن شديم ، همون كه گفتم بهش اسباب كشي كرديم! اين خونه هم خيلي تغييرم داده ...من رو وارد دنياي تنهايي كرده و تنهايي خانه عزيزم! بهترين خانه ام كه غرق در خلوته و در عين اين كه هيچكي اجازه ورود بهش رو نداره ، خدا مهمون هميشگيش شده! و بزرگ ترين تغييرات درين خونه رخ داد!

اين همه خانه ! حتي اعتقاد دارم هر لحظه در هر جايي كه هستي ، اونجا مي تونه خونه ات باشه ، اگه شرايط خونه رو داشته باشه! و من به جايي مي گم خانه كه : محل سكونت و زندگي ات باشه ، حتي براي ثانيه اي ، جايي كه محل رشدت باشه و تربيتت و بزرگ شدنت ، جايي كه گاهي افرادي درش هستند كه مي شوند هم خانه هايت و گاهي شبيه خانوادت ، كه دلسوزند برات و تمام خودشون رو فداي رشد و گاه احياي روح تو مي كنند!

حالا كه فكر مي كنم مي بينم خانه از قشنگ ترين واژه هاي ذهنيم هست ، الان همه خونه هام رو دوست دارم به جز اونهايي كه برايم مرداب بودند و مايه ركود!

شنيدم كه كه مي گن دنيا محل گذره ، آره ، درست مي گن!

 دنيا محل گذر است از يك منزل به منزلي ديگر!

حالا با اين اوصاف مي شه گفت خانه جديد آدم رو تغيير نمي ده؟!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 23:40  توسط رهگذر  | 

چشم ، چشم ، دو تا چشم

خمار و نافذ و مست

مو ، مو ، یه خرمن

قشنگ و مشکی یه دست

 

خط ، خط ، دو ابرو

مشکی و کمونی

خال ، خال ، دوگونه

گونه ای استخونی

 

لب ، لب ، دو تا لب

همین جوری می خنده

قربون برم ماشا...

بابام چه قد بلنده

 

دندوناشو ببینین

عینهو مرواریده

بابا به این خشگلی

 هیچ جا کسی ندیده

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 10:24  توسط رهگذر  | 

آخییییییش! بلاخره از پرشین بلاگ راحت شدم! خسته شدم این قده که هی رفتم و اومدم و دیدم هیچ خبری نیست! خدا وکیلی خیلی نامردیه بری به خونت سر بزنی بعد ببینی اومدن بی اطلاع قبلی خرابش کردن!

تو این مدت هم فرصت ساخت یک خونه ی جدید رو نداشتم،یعنی فرصت بود ولی دسترسی به نت نداشتم! نمی دونید چه درد بدیه دوری از این فضای مجازی ، انگار کلاْ از دنیا دور افتاده بودم و دو سه هفته یه بار با هزار زحمت (مثل الان که یک ساعت و نیم تو راه بودم !) به یه رایانه خودم رو می رسوندم و نفسی راحت و البته موقت!

این اسباب کشی در دنیای حقیقی و مجازی تواُمان افتاد! وجه مشترکات قابل توجهی هم داشتند ، هیچ کدوم دست من نبود! توی هر دو دل کندن از محیطی بود که بهش عادت کردی و ازش خاطره ها داری! هی روزگار ، هی!

عجب رسمیه اِه اِه دوره زمونه اِه اِه / خونه ها میرن از اونا فقط خاطره هاشون به جا می مونه اِه اِه !

خلاصه خوش اومدید! امیدوارم عمر این یکی خونم مثل قبلی نباشه ، وگرنه من می دونم و مسئول بلگفا!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 12:12  توسط رهگذر  |