X
تبلیغات
قطع و وصل یعنی خوف و رجا
























قطع و وصل یعنی خوف و رجا

گاهی باید کند، جدا شد، کنار گذاشت

حتی اگر وصل باشی، حتی اگر دلبسته باشی

گاهی باید نبود، گاهی نبودن، بودن را معنا می بخشد

تا درودی دیگر بدرود

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392ساعت 15:40 توسط رهگذر|

یک شلوار دارم طرح ارتشی! از اون طرح ها که لباس های سپاه داره. همون رنگی هم هست یعنی سبز تیره و یشمی اینها! عاااااااشقشم! از این شلوار ۴جیبه ها هم هست! که دو تا جیبش کنار زانوست! در حدی دوستش دارم که وقتی می پوشمش احساس میکنم رو ابرها رفتم!! البته شلوار مردونه ای نیستا ولی خب طرح ارتشیه دیگه! و خیلی حالت اسپرت داره. مال زمان نوجونیمه و خب چون بسیییار با انضباطم نو و تمیز مونده! چند وقت پیش رفته بودم سر کشوم چشمم بهش افتاد پیش خودم فکر کردم وقتی ازدواج کنم شاید خوب نباشه بپوشمش چون یه بار دکتر فرهنگ میگفت خودتون رو جنس مخالف خودتون فرض کنید و ببینید دوست دارید همسرتون چه کار کنه همون کارو کنید! من هم دیدم اگر مرد بودم احتمالا خوشم نمیومد همسرم شلوار ارتشی بپوشه! و لباس های زنانه تر رو ترجیح میدادم. خلاصه بر این شدیم که در این دوران آزادی فعلی مون حداکثر استفاده از این فرم لباس هایمان را بکنیم تا در همین دوران مجردی عمرشان را بکنند!

بعد داشتم فکر میکردم به اون حدیثی که میگه زن و مرد لباس جنس مخالفو نپوشن. داشتم فکر میکردم وقتی لباس های دخترانه می پوشم رفتارم دخترانه تر میشه و وقتی لباسی مثل این شلوارم را می پوشم حتی راه رفتنم تغییر میکنه!! قدم هام بلند تر و محکم تر میشه!!! و اساسا دوست دارم حرکات ژانگولر مردانه انجام بدم! البته این شلوار من کاملا یک شلوار راحتی دخترانه است البته برای سن تینیجی که من چون لباس های تینیجی خیلی دوست دارم هم چنان باهاشون زندگی میکنم! میخواهم بگم از اون لباس هایی نیست که این حدیث در موردشون صدق میکنه! ولی منو یاد این حدیث انداخت. من شخصا سلیقه ی بسیار اسپرتی دارم ولی فکر میکنم وقتی لباسی می پوشیم که بیشتر رنگ جنسیتمونو داره اگر خانم هستیم زنانه تر و اگر مرد هستیم مردانه تر می شویم. و جدا از یک سری نظریات فمنیستی آنچه که در تجربیات حرفه ای ام(روان شناسی) دیدم بهم ثابت کرده که زنان با خصلت های زنانه تر آرامش بیشتر و زندگی بهتری دارند و مردان مردانه تر هم!

 پ.ن:خانم (دوستی تازه) ممنونم از کامنتی که برام گذاشتی. میتونم بگم باهات صددرصد موافقم. و باز هم ممنون به خاطر اون همه دعای خوب. من هم با صدای بلند آمیییییییییییییییین گفتم! ایشالا برکت دعاهات هزار هزار برابر به خودت برگرده! و یه چیزی هم بگم: خداروشکر به دلایل مختلف دیدم به زندگی تقریبا واقع بینانه است و اون فردی که شما مثال زدی برام نماد خوشبختی نیست و البته اعتقاد هم ندارم امثال اونا اونقدرها هم نایاب باشه بلکه حتی بهتر از اونا هم زیاده باید خودمون خوب باشیم و زندگی رو درست بلد باشیم تا بتوینم بهتر از اونا هم زندگی کنیم! باز هم ممنونم به خاطر کامنت پر از خیرخواهیت.

نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1392ساعت 20:24 توسط رهگذر|

آخ که چه خنکایی دارد ولایتت، رهبر دردانه ام!

چه قدر خوشحالم که برایم انقدر مهمی که وجود محبتت در دل همسر آینده ام و پذیرش ولایتت در او، انقدری برایم رنگ دارد که حتی اگر مثل این مورد امروز، شغل دهان پر کن و وضع مالی خوب و خانواده ی خوب دارد، باز وقتی بدانم همراه تو نیست بگذارمش کنار. خوشحالم که انقدر حقانیتت برایم اثبات شده که وقتی هم می گویند مذهبی است ها، باز دلم قرص است فرد مذهبی بدون ولایت رهبر دردانه ی شیعیان مرا خوشبخت نمی کند!

برای مان دعا کن در مسیر ولایتت پایدار باشیم رهبرا!

جانم به فدایت ای آبروی کشورم...

نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1392ساعت 22:0 توسط رهگذر|

همان روزهای اول بعد سفر، همان روزها که در غم بهت کربلایم بودم، که میترسیدم این سفر را با بهتم و خشکی چشمم از دست داده باشم، با او حرف زدم، به بهانه ی اینکه چند ماه قبلتر از من کربلایی شده بود، و به بهانه ی حرف های حسینی مان، یک حرفی زد مثل آب بر آتش، خیالم راحت شد از سویی و از سویی دیگر دلم بی قرار شد، گفت از امروز به بعد تازه کربلایت شروع می شود، تازه شروع می شود جدال حسین و یزید وجودت... خوشحال شدم از این که از دست نداده ام اما بی قرار شدم که کربلایم اگر شروع شود یعنی باید آماده شوم! کربلا یعنی کرب و بلا یعنی جنگ یعنی میدان رزم، میدان تقابل حق و باطل، میدان انتخاب راه...

خیلی زودتر از آن که به خودم بیایم و آماده شوم شروع شد و حالا دارم حرف هایش را تجربه میکنم! هر چه جلوتر می روم آتش اتفاق ها شعله ور تر می شود، سوختنم بیشتر می شود، کربلایم شروع شده، امتحان خاصیت لاینفک دنیاست اما نمیدانم چرا جنس امتحاناتم به وضوح دارد تغییر میکند، می سوزاندم، همان دم که در گیر و دار سختی هایش هستم، همان دم که فکر میکنم نفسهای آخر است و دیگر تاب مقاومت ندارم، همان دم دارم از آتشی از جنس عشق می سوزم!

حالا افتاده ام در این میدان، این میدان کربلایی، زره پوشیده ام! نمی خواهم یزیدی شوم! عقلم تمام قد ایستاده جلوی یک سپاه دنیاپرست، عقل خدادوست و لطیفم عزمش را جزم کرده تا حریف سپاه عزیم نفسم شود، نفسی که به هزار و یک بهانه چنگ می زند تا عقلم را اسیر کند، تا روح الهی ام را کم سو کند، چه قدر عمیق می گفت سید مرتضی مان که لبیک یا حسین؛ راه کاروان عشق از میان تاریخ می گذرد و هر کس در هر زمان بدین صلا لبیک گوید از ملازمان کاروان کربلاست ، حالا من، به گمان خودم لبیک گفتم و فکر کردم به همین سادگی است، فکر کردم فقط به زبان است، فکر کردم همین که گفتی من با حسینم کافیست تا نامت در زمره ی حسینیان ثبت شود، وقتی به خودم آمدم که دیدم افتاده ام در میدان تا اثبات کنم، خواب و بیدارم شده مثل هم! لحظه ای نیست، آنی نیست که راحت باشم، که این جدال خاموش باشد! حرف میزنم درونم غوغاست، ساکتم درونم آتشفشان است، می خندم درونم صدای شمشیرزدن ها به اوج می رود، خدایا نمی خواهم فنای خواسته های نفسم شوم! نمی خواهم حسینِ وجودم را اسیر یزید نفسم کنم! نوری را که از ضریح شش گوشه به قلبم نفوذ کرد، نمی خواهم از دست بدهم!  عقلی که با قلبم همنوا شده و هر دو ایستاده اند جلوی خواسته های نفس، جلوی این همه توجیه و دلیل نفس، جلوی این همه راحت طلبی این نفس دنیا پرست! و همه ی جذابیت های رنگارنگ دنیا از جلوی چشمهایم رد می شود، جدابیت هایی که اگر ببینم شان و دل باخته ی شان شوم، اگر اسیرشان شوم، اگر بخواهم شان، از دست می دهم آنچه که شاید خدا بخواهد عطایم کند! و دشمن قسم خورده هم در تلاش! و خدا هم که سنگ تمام می گذارد، هی نشانه می فرستد برای اتمام حجت، رخدادهای کوچک این روزها، حتی پیام هایی که علی الظاهر اتفاقی می آیند، حتی شبکه های تلویزیون که ناخواسته روشن می شوند و حرفهای برنامه ها که گویی بهشان گفته اند دخترکی هست با چنان حال و روز برایش بگویید تا آتش وجودش شعله ور تر شود، حتی حرفهای استاد، حتی آدمهایی که از کنارم رد می شوند، همه باعث می شود نفسم قوت بیشتری بگیرد که خواسته هایش را پررنگ تر کند و از آن سو آنچه که دیده و شنیده ام عقل و قلبم را قوت میدهد تا مقاوم تر شوند. و من باید بنشینم به نظاره، به تشویق سپاه حسین، باید بنشینم به توسل، بنشینم به پناه بردن به صاحب نام امسالم، باید آن قدر از سوای حسین بِبُرَم تا بی قید و بند اسیرش شوم، تا وقتی بگوید می مانی یا می روی بگویم می مانم، تا هر آن کجا که باشد، حتی اگر همه چیزم را از دست بدهم...

دیگر کاری ندارم نتیجه ی خاص اتفاق های این روزها چه می شود، آنچه که قرار را از دلم برده است نتیجه ی این رزم است! این که نامم برود در زمره ی حسینیان یا یزیدیان و میدانم به یقین، که هیچ کسی حسینی نمی شود مگر با دستان خود حسین علیه السلام...

این دل من و این اختیار من، در دست های شما...

بابی انت و امی یا حسین....

نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1392ساعت 8:25 توسط رهگذر|

دوره زمونه عوض شده، همه چیزش، مدل خواستگاری هایش هم!

اگر حوصله ی خواندن یک پست طولانی را دارید بفرمایید ادامه مطلب.


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1392ساعت 17:14 توسط رهگذر|

دوستانی که پست خواستگار طلبه را نخوانده اند، اول آنرا بخوانند بعد بروند ادامه ی مطلب، تا بهتر متوجه ماجرا بشوند.


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1392ساعت 16:31 توسط رهگذر|

* یادم هست مکه که بودیم، یکی از بچه های کاروان که خیلی دختر آگاهی بود و علم زیادی هم داشت بهمان گفت: "بچه ها اگه خواستید ببینید حجتون چه قدر حج بوده به فاطمیه ی بعد از مکه ی تان نگاه کنید، که چه قدر متفاوت با فاطمیه های گذشته ی تان است، که چه تغییری کرده." اصل و اساسش هم همین است، نمی شود آدم به مدینه برود، آن خفقان را بچشد، آن مظلومیت به عینه ی اهل بیت را بعد این همه سال ببیند، بعد فاطمیه ی بعدی اش مثل همیشه باشد! نه نمی شود! اما من نمی دانستم فاطمیه ی بعد کربلا قرار است چه اتفاقی بیفتد. نمی دانستم دیگر بعد کربلا دل سالمی نخواهم داشت. نمی دانستم فاطمیه ای که با کربلا گره بخورد چه می کند با دل. اصلا نمی دانستم چه برای آنها که تازه از کربلا برگشته اند، چه آنها که هنوز نرفته اند و چه الباقی، اساسا فاطمیه با کربلا گره خورده. نمی دانستم وقتی آدم به اصل این ایام می رسد که بفهمد ارتباط کربلا و فاطمیه را، ارتباط قتلگاه و در سوخته را، ارتباط سینه ی چاک چاک و پهلوی شکسته  را، ارتباط پسر و مادر را... خدایا انقدری حجاب روی فکر و ذهن و دلم هست که نفهمم، خودت حجاب ها را بردار، خودت بهمان بفهمان...

* یکی از بزرگ ترین بزرگها گفته بود: "من همه ی مهمات زندگی ام را در فاطمیه گرفته ام!" فکرنمی کنم درست باشد اسمشان را بگویم، اما می دانم از آنهاست که حرف بیراه نمی زنند. مهمات زندگی هر کدام مان بسته به عظمت خودمان دارد. هنوز فاطمیه ی مان تمام نشده، هنوز روز اصلی باقیست، خدا کند قدر این قدر را بدانیم.

*امروز استادمون یک راه میان بری را نشان دادند برای نماز خواندن های حسابی. برای آنها که به طریقی با نماز مشکل دارند، یا نمی خوانند یا کاهل نمازند یا به هر طریقی انس با نماز ندارند. جدای از نماز هم انقدری از برکات این عمل گفتند که دلم نیامد برای مخاطب های اینجا ننویسم. گفتند فردا بعد از نماز صبح به سجده بروید و در سجده ۱۰۰ بار بگویید یا فاطمه و بعد از سجده تسبیحات حضرت زهرا (س) را بگویید. مثل همین عمل یعنی ۱۰۰ یا فاطمه در سجده بعد از نماز ظهر، ۱۰۰ بار بعد از نماز عصر، ۱۰۰ بار بعد از نماز مغرب و ۱۱۰ بار بعد از نماز عشا(جمعا می شود ۵۱۰ مرتبه) و بعد از هر کدام هم تسبیحات حضرت را بگویید. می گفتند با این کار انس با نماز به زندگی تان می آید، آن قدری که دلتنگ نماز بشوید. حتی اگر در کل نماز نمی خوانید، این یک روز را و این راه میان بر را از دست ندهید.

*اللهم اِنی اَسئَلُکَ بِحَقِ فاطمهَ و اَبیها و بَعلِها و بَنیها و سِرِّ المُستَودعِ فیها اَن تُصَلِّیَ عَلی مُحمدٍ و آل محمدٍ و اَن تَفعَلَ بی ما اَنتَ اَهلُ و لا تَفعَل بی ما اَنا اَهلُه

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1392ساعت 20:15 توسط رهگذر|

دلم می خواهد دوباره بنشینم رو به روی ایوان طلای تان مولاجان، زانو به بغل بگیرم و بخواهم از روزگار شکوه کنم، بغض کنم و بخواهم درد دل خسته ام را پیش امامم واگو کنم، اما همین که سرم را بالا بگیرم، چشمم بخورد به پارچه ی سیاه عزای همسرتان که سرتاسر سرای تان را پوشانده بود، ببینم هر چه قدر هم که دردم بزرگ باشد پیش درد شما سر سوزنی هم نیست، اشک خودم را فراموش کنم، بنشینم زانو به بغل رو به روی ایوان طلای تان، فقط برای مادر، فقط برای درد دل مادر، های های بگریم.... پارچه ی سیاه حرم تان درد خودم را محو می کرد...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392ساعت 10:31 توسط رهگذر|

خدایا پیش از این که نرفته بودم و نچشیده بودم آن طور تشنه بودم. انقدر العطش العطش کردم که صدای العطشم به مولا رسید و دعوتم کرد. حالا که رفته ام و گرفتار شده ام و دلم جامانده است چه کنم؟! خدایا بی دل چه کنم؟! بی نفس چه کنم؟! خدایا همه ی نفسم آنجا ماند. همان جا که نفسم گرفت همان جا جاماند...

خدایا قدم هایم بی تابی خاک کربلا دارد... خدایا این دست ها بهانه ی گره به ضریح عباس دارد... خدایا این چشمها دارد به تلافی آن همه خشکی می بارد... خدایا سینه ام تنگ است... خدایا برم گردان...

نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1392ساعت 22:50 توسط رهگذر|

پرواز

این عکس را ببینید. فکر نکنید آنها پرنده اند و دیگری ها آدم. همه ی شان آدمند اما بعضی های شان وارسته اند. خودشان را از قید دنیا رها کرده اند. انقدر مقید به حلال و حرام و رعایت حدود خدا و جلب رضایت خدا بوده اند که کنده اند آنقدر عامل به دین بوده اند که دین بهشان بال و پر داده. فکر نکنید آن پرنده ها ازاول پرنده بودند آنها از اولش مثل من و شما آدم بودند. انقدر متصل شدند به ائمه که بال و پر گرفتند. انقدر که درهوای بین الحرمین پریدند...

یکی از بزرگ ترین هدایای سفر کربلایم دیدن یکی از همین پرنده ها بود. لحظه ای که با دیدن ضریح شش گوشه از زمین کنده شد. لحظه ای که آنجا چیزی را دید که نه من دیدم و نه دیگران. لحظه ای که جلوی ضریح حالش بد شد به زمین افتاد و فریاد میزد و قطعا صدای بال و پر زدنش گم شد میان فریادهای ای پسر فاطمه اش. لحظه ای که از تغییر یکباره ی رنگ و رویش و حالت صورتش و بیهوش شدنش فهمیدم چیزی دید که ما ندیدیم. محبت امام بود که آن لحظه به اتفاق کنار او ایستاده باشم و صورتش جلوی دیدم بوده باشد. به هوش که آمد همراه هایش می خواستند برایش آب بیاورند تا حالش بهتر شود. گریه اش شدیدتر میشد؟! می گفت آب بخورم؟! آب؟! آب؟! اینجا؟! و هق هقش سنگین تر می شد. بعد زیارتش خودم را به او نزدیک کردم وقتی گوشه ای افتاده بود و ساعت ها زار میزد و با خدایش مناجات میکرد. میشنیدم نجواهایش را که میگفت خدایا با این چیزی که دیدم دیگر چه طور زندگی کنم. میشنیدم که میگفت خدایا این ماه بود چه طور صبر کردی بر آن روز؟! و باز انقدر گریست که بی حال شد و بعد کمی آرام... شاید مادر همان پسری که صدایش کرده بود دستی بر سینه اش کشید تا آرامش کند...

همه ی آن ها آدم بودند، با این تفاوت که یکی مثل من گیر زمین و دنیا و تعلقاتش، می ایستد جلوی گنبد و مبهوت فقط نگاه میکند و یکی هم مثل او نزدیک ضریح که می شود زنجیرها از پایش و حجاب ها از جلوی چشمش برداشته می شود و او پر می زند...

 

نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1392ساعت 16:55 توسط رهگذر|

اولین چیزی که برای سفر مهیا کرده بودم دفتر و قلم بود، می خواستم لحظه به لحظه اش را ثبت کنم، گذاشته بودم دم دست تا هیچ حس و خاطره ای از قلم نیفتد، کلی میخواستم پست بگذارم از این سفر، از هر کدام از آن مکان های نور، اما قلمم نیز مثل خودم گرفتار همان بهتی شد که در کربلا وجودم را گرفته بود، دفترم خالی برگشت و الان هر چه میکنم نمی توانم چیزی بنویسم! شاید باید کمی زمان بگذرد تا دلم آرام بگیرد و ذهنم قرار نوشتن...

دوست داشتم چند نکته را بگویم:

در کربلا به نیت همه ی تان نماز خواندم، ایشالا که قبول شده باشد و خیر دنیا و آخرت نصیب تک تک تان بشود.

در خیمه ی حضرت قاسم می گویند دعا برای بخت خوب (همسر یا زندگی خانوادگی خوب) خیلی زیاد مستجاب می شود، تا جایی که ذهنم یاری میکرد برای خواننده هایی که میدانستم مجرد هستند با نام شان دعا کردم، بانوی صبور، رهرو، ش، محمدی، ضمیران، آقای داماد، و چندی دیگر، برای شان دو رکعت نماز حاجت خواندم و به نیت شان نذری در ضریح همان خیمه گاه انداختم، بقیه اش با خودتان که توسل کنید به پسر امام حسن (ع) و آنچه که می خواهید را بگیرید.

کسی گفته بود برایش دعا کنم، آنجا که مشک عمویش پاره شد، پرسیدم مکانش را، گفتند میدان مشک است نشانت می دهیم، ولی هر چه گشتند و گشتیم خبری از میدان مشک نبود! اسفالت شده بود!!! از محل اسفالتش که جلوی بازار و خرید هم بود نشانش را گرفتیم، دل می سوخت عجیب در آن ناحیه ی پر سوز، هر چند وسط خیابان بود اما همان جا بود که مشک عمویش پاره شده بود، دعا کردم، انشا... که مستجاب شود، و انشا... که قسمت خودش شود، قدم هایش را بر آن مکان بگذارد و با زبان خودش دعا کند.

کسی گفته بود پایین پای ارباب یادش کنم، کنار جوان ارباب، همان جا، درست زیر قبه، محل اجابت دعا، به وعده ام عمل کردم، و در این سفر به کرات روضه هایش در ذهنم مرور می شد، باشد که به برکت نام روضه خوان امام برکت به زندگی ام بیاید.

کسی این طور التماس دعا گفته بود که دعا کنید برای آقا برای فقرا مریضا جوونا و غیره. این طور شد که وقتی می خواستم برای آقا یا جوونا یا مریضا یا فقیرا دعا کنم او و خوانواده اش هم یادم می آمد. شیوه ی خوبیست برای التماس دعا گفتن! و انشالا حاجاتش روا.

مینوی عزیز، یه وعده ام عمل کردم، ایستادم جلوی ضریح حضرت ابالفضل و زهراسادات را به خودش سپردم، مطمئن باش همانی می شود که خیرتان است.

مریم جان انشا... که بروی بین الحرمین میان قبر دو نور زمین، جواز هروله ی صفا و مروه ات را آنجا بگیری.

این سفر قابل توصیف نیست، اگر توانستم چیزهای بگویم هم باز قابل توصیف نیست، به زور هم که شده بخواهید دعوت شوید، شب و روز التماس کنید که راهی تان کنند، تا بروید و ببینید و تجربه کنید و حس کنید آنچه را که توصیف شدنی نیست.

نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1392ساعت 14:21 توسط رهگذر|

دارد شروع می شود... کَندن... رفتن...

سفر کربلا با همه ی سفرها فرق می کند! خطراتش متفاوت با باقی جاهاست، و اصلا اگر این سفر بی سختی و زحمت و خطر نباشد معنای کرب و بلا از بین می رود، بی جهت نیست این همه سختی، یک روزی اهل بیت امام زمانِ آن روزگار شدید ترین سختی را در آن راه کشیده، شام تا کربلا، یک روزی دختر امام، همسر امام، عمه ی سادات این مسیر را با بدترین دلهره ها طی کرده اند، بی انصافیست که با خیال آسوده این مسیر را بروم، هر چه هم سختی بیشتری در این راه بکشیم شیرین تر می شود، برای همین خوشحالم که سفر زمینی است و نه هوایی، اما خطرات چشمک می زند، این سفر سفریست که شاید بازگشتی نداشته باشد، موقع بستن ساک دلم می لرزد، وسایلم خیس باران چشم هایم می شود، چه قدر توشه دارم برای آن سفر اصلی؟! چه قدر حیاتم در شان دیدار و لقای رب بوده؟!

همه ی امیدم به همان اربابی است که خواب و بیدارم شده صدای اِلَیَّ اِلَیَّ گفتن هایش...

عدد نمازها و روزه های قضایم ذهنم را رها نمی کند... کاش زودتر اقدام کرده بودم...

حسرت کم گذاشتنم برای قرآنم از الان در دلم غوغایی به پا کرده...

چه قدر حب دنیا دارم هنوز... چه قدر وابستگی دارم هنوز... چه قدر زنجیر به دست و پایم وصل است... در همین یکی دو روز باقی مانده باید بِکَنَم... باید سبک شوم... برای سفر باید سبک بار بود...

خوش به حال امام روح الله که برای لقاء دلش آرام و قلبش مطمئن بود...

در طول این 6-5 سال وبلاگ نویسی اگر در حق هر کدام تان کوتاهی کردم، یا کدورت و دلخوری ازم دارید،یا در موردتان قضاوت غلط کردم، یا با قلمم یا لحنم چه در پست ها چه در کامنتها کسی را رنجاندم، یا سوئ تفاهمی بود یا هر چیز دیگر، حلالم کنید و خطاهایم را برم ببخشید.

از همسر یک فرشته صبور یاد گرفتم دو رکعت نماز انشاالله به نیت همه ی مخاطب های عزیز در کربلا بخوانم، پس پیشاپیش نیت کنید...

"السلام علیک یا ابا عبدالله"

نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1392ساعت 14:55 توسط رهگذر|

*دوست داشتم قبل سال تحویل یک پست برای تبریک بگذارم، فرصت نشد، سال جدید بر همگی مبارک و امیدوارم برای همه سال خوب و پر برکتی باشد و سرشار باشد از اجابت آرزوها…

*برایم جالب بود که در صحن و سرای امام رضا(ع)، اسم دوستان وبلاگی زودتر از دیگر دوستانم به ذهنم می آمد، یادتان کردم بسیار...

*در قطار بودیم، رسیده بودیم مشهد، شوهرخواهرهایم گفتند که از پنجره ی راهروی قطار، گنبد طلا دیده می شود، گفتند برویم سلام بدهیم و خودشان رفتند، خیلی خسته بودم، پیش خودم گفتم نروم، بگذارم بعد از استراحت تا سر حوصله با حال معنوی بروم حرم و سلام دهم. یکهو یاد آقای خوشوقت افتادم که همیشه از دم مسجدشان رد میشدم و میگفتم باشد برای وقتی دیگر که حال بهتری داشته باشم، که انقدر فرصت را از دست دادم تا برای همیشه فرصتم از کف برفت. فکر کردم اگر تا قبل رسیدن به هتل و استراحت و پیدا کردن حال معنوی اتفاقی افتاد و فرصت زندگی ام تمام شد، بدون نگاه مجددی به حرم امام رئوف و سلامی... طی یک حرکت جهشی پریدم تو راهرو و به موقع رسیدم و نگاهی و سلامی گرم...

*وداعم با امام رضا متفاوت بود با همیشه ام، موقع وداع میدانست مسافرم برای زیارت پدرش، پسرش، جدش، عمویش... میدانستم باید سلام امام رئوفم را توشه ی راهم ببرم برای جدّ و پدر و پسرش تا بلکه به حرمت سلام او به این دخترِ روسیاه هم نگهی کنند... این بار که در حرم امام رضا مداح ها و روضه خوان ها از کربلا میگفتند حال دلم را فقط خود ارباب میدانست...

*3 سال و نیم قبل سفری داشتم به مشهد، قبل رفتن تا حتی وقت وداع حال غریبی داشتم، اطمینان عجیبی داشتم که در آن سفر اتفاق بزرگی می افتد برایم، دوستان می زدند به شوخی که منظورم از اتفاق ازدواج است، اما من از نوع اتفاق خبر نداشتم، فقط یک حس خییییلی قوی بود که ثمره ی آن زیارت، اتفاق بزرگی است... آن سفر تمام شد و برگشتیم بدون آنکه اتفاقی بیفتد، اما آن اطمینان پابرجا بود... زمانی که چند ماه بعدش تلفنم زنگ خورد و گفتند مدارکت را بیاور برای حج، فهمیدم حسم درست بود... استارت حج من در همان سفرِ مشهد خورده بود...

حالا، این سفر هم حال مشابهی داشتم، با این تفاوت که نوعِ اتفاق این بار، برایم کمی پررنگ تر بود... باز یک اطمینان عجیب که استارت اتفاق بزرگ دیگری در این سفر خورده... و من چشم انتظار برای دیدن آن اتفاق... نمیدانم اینبار چند ماه طول بکشد اما میدانم به زودی ثمره ی این زیارت را میبینم، انشالله.

*سالی که نکوست از بهارش پیداست. این بهار بهترین شروع را برایم داشت، ایشالا که برای همه بهترین شروع و بهترین پایان را داشته باشد و امسال با ظهور دردانه ی زمین، شیرین ترین سال برای همه مان بشود.

نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1392ساعت 23:49 توسط رهگذر|

از آنجایی که لاک ناخن یکی از لذت بخش ترین علاقه های شخصی من است و در بین دوستان شهرت لاک باز را دارم و بسییییییار در این باب سررشته دارم، دقایقی پیش خبری توجهم را جلب کرد: یک خبر جدیدی دیدم که "یک شرکت لهستانی لاک ناخنی طراحی کرده است که آب از آن عبور میکند و در نتیجه برای زنان مسلمان مناسب است و خللی برای وضو ایجاد نمی کند". نمی دانم این ادعا چه قدر صحت داشته باشد و واقعا در صحت وضو خللی وارد میکند یا نه. اما می خواهم به یک نکته ی خیلی مهم اشاره کنم! اگر درست باشد و مشکلی برای وضو نداشته باشد (که البته این مجوز را باید مراجع با بررسی این ادعا بدهند)، شاید خیلی ها، حتی افراد مقید، بگویند به به و چه قدر خوب و بشوند متقاضی این لاک! و خیلی راحت و در همه جا و همه وقت از آن استفاده کنند و غافل شوند که: لاک زنیت دست محسوب می شود و وقتی در معرض دید نامحرم قرار بگیرد، می شود مصداق عینی حرام!! متاسفانه خیلی افراد مقید را دیده ام که به این موضوع توجه ندارند! لاک حتی اگر در حد برق ناخن هم باشد زینت است چه برسد به رنگی ها! حواس مان باشد اگر میخواهیم بر طبق دینمان جلو برویم و با رعایت حریمی که خدا برای مان تعیین کرده زندگی کنیم تا به آن آرامش نهفته در بندگی خدا برسیم، یک مجوز برای یک عمل از شرایط دیگر آن عمل غافل مان نکند!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391ساعت 22:53 توسط رهگذر|

 انقدر اسم کربلا با امام حسین لینک شده که تا چند روز پیش اصلا حواسم نبود این سفر فقط به کربلا نیست... یادم نبود که ایوان نجف عجب صفایی دارد... یادم نبود چه قرار هایی بود بین این دختر و آن مولا... یادم نبود به آن همه آرامشی که بی بر و برگرد همه ی زوار نجف از حرم امیرالمومنین می گویند... وقتی یادم آمد از تصورش هم قلبم آرام شد... و کم کم یادم آمد دارم کجاها میروم... امیرالمومنین علیه السلام... اباعبدالله که جای خود... امام جوادم... امام هادی غریبم... امام حسن عسگری ام با آن ارتباط های شیرینش با زندگی ام... امام کاظم علیه السلام پدر امام رئوفم... حضرت عباس ِ عمو... بزرگان و اولیای خدا که در نجف و کربلا مدفون هستند هم که جدا... خیلی ظرفیت می خواهد قدم گذاشتن بر این مکان ها و بهره ی لازم بردن از این همه مقام... دعایم کنید...

پ.ن: امام باقر (عليه السلام): اگر مردم مى‏دانستند كه چه فضيلتى در زيارت مرقد امام حسين (عليه السلام) است از شوق زيارت مى‏مردند.

هنوز زنده ام. پس هنوز نفهمیده ام...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391ساعت 21:20 توسط رهگذر|

دارم غرق می شوم، در این اقیانوس نفهمیدن دارم غرق می شوم. به وضوح نفسم میگیرد. نمی فهمم خدا دارد چه کار میکند؟! اتفاق هایی که فهم شان خارج از دایره ی فهم و درک منه! قرار است سال 92 چه شود که خدا دارد این طور شروعش میکند؟!

یک تجدید ارتباط با امام رئوف شروع می شود، شروع یک دوره ی هفت شبه با یک نیت خاص، شب هفتم نیت تو میرود کنار و اتفاق دیگری می افتد و تو گیج و مدهوش هی با انگشت هایت می شماری تا باور کنی واقعا امشب شب هفتم است؟! همه ی حساب و کتاب ها می گوید آری این شب هفتم است، باز این نذر و نیت هفت شبه تمام نشده نشانه حاضر شد... بی آنکه بدانی راهی می شوی... بی آنکه گفته باشی بلیط به اسمت گرفته می شود، بی آنکه کلامی به کسی گفته باشی برگه ی پرینت بلیطت جلوی چشمهایت گرفته می شود، بدون هیچ برنامه ی قبلی ... همه چیز دست به دست هم می دهد تا یک نفر به ظرفیت ها اضافه شود و رفیق اعلی راهی ات کند... آن هم وقتی کمتر از ده روز مانده و بلیط عادی هم گیر نمی آید... حالا باید سال تحویلت را در حرم امام رئوف نفس بکشی و 5 روز بعد راهی دیار دیگری شوی... و نفسم تنگ می شود... ملاقات این همه امام پشت سر هم... خدایا ظرفیتم را زیاد کن!! خدایا...

نمیدانستم امتحان های سخت و دشوار و طاقت فرسای امسال این چنین حسن ختامی می خواست داشته باشد...

پ.ن: این پست را می خوانم، غرق اشک...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391ساعت 16:38 توسط رهگذر|

لحظه ی سال تحویل سال۹۱ با همه ی اعضای خانواده حرم امام رضا علیه السلام بودیم. جلوی باب الجواد نشسته بودیم، روبه روی امام رئوف، با خواهر هایم یه نیت مشترک داشتیم، برای حاجتی که خیلی به بن بست خورده بود و خسته شده بودیم، میدونستیم حدیث کسای دسته جمعی خوندن محال ممکنه بی اجابت باشه و بارها معجزه ی دسته جمعی خواندن حدیث کسا رو با نیت مشترک دیده بودیم. دیدیم بهترین فرصته، جلوی یه امام مهربون، همه هم که هستیم، دل هامون هم خیییلی شکسته، شروع کردیم و همه ی نگاه امیدمون به امام رضا بود. همه مون خواستیم که دیگه سال ۹۱ اجابت خواسته مون رو به بهترین نحو ببینیم، وقتی دعامون تموم شد دیگه نمیخواستم به اندازه ی سر سوزنی شک کنم که حدیث کسامون بی نتیجه باشه. سال ۹۱ خواسته ی ما به بهترین نحو ممکن اجابت شد، طوری که هرجوری بهش نگاه میکنم می بینم نمیشه چیزی به جز معجزه اسمشو گذاشت. انقدر خوب اجابت شد که خستگی همه ی اون بن بست ها و سالهای قبل، از دلمون در اومد. حس اون موقعم خیلی واضح یادمه. از طرفی استیصال و درماندگی مطلق، از طرفی امید شدید به خدا و اطمینان به کسی که روبه رومون داشت صدامون رو می شنید و اطمینان مطلق به قدر و جایگاه امام رئوف پیش خدا... این امام خیییییییییییییلی مهربونه با همه ی وجود خواسته تون رو بهش بسپرید، اگه با همه ی وجود بسپرید محال ممکنه دلتون را به رضا نرسونه...

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391ساعت 12:9 توسط رهگذر|

ماجرا این گونه است که کربلا هیچ منعی را نمی پذیرد! یعنی اگر قرار باشد بروی هیچ چیزی نمی تواند مانع شود!

این را شنیده بودم از استادمان و حالا دیده ام اش با چشمهایم؛


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1391ساعت 14:35 توسط رهگذر|

می خواستم پیاده شوم، از ماشین دنیا... می خواستم تسلیم شوم... می خواستم فرار کنم... می خواستم شانه خالی کنم... می خواستم دیگر تاب زندگی را نداشته باشم... اما "او" نمی خواهد! مرا در دنیا نیاورد که تسلیم شوم! آمده ام برای جنگیدن! جنگ هم فقط وسط میدان رزم معنا میدهد، نه وقتی همه چیز خوش خوشان است! وقتی خیلی چیزها علیه آرامش و آسایش و شادی توست، جنگیدن معنا میگیرد! "او" خواست بهانه ای برای استقامت و جنگیدن دستم بدهد. این شد که مثل همیشه مرا نشاند پای یک نوشته ی به موقع!

پ.ن: معنای (می خواستم های جمله های اول) پناه بردن به افسردگی و غم و شکوه و شکایت بود صرفا! لطفا اشتباه برداشت نشود!

نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1391ساعت 12:58 توسط رهگذر|

یک نام هایی هست که وقتی به گوش آدم می خورد، کارهای عجیب و غریبی با دل می کند، مصداق کامل زیر و رو شدنِ دل....

دوست داشتنی است این نوا ... آدم را جدا می کند... می بَرَد... نگه می دارد...

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391ساعت 20:6 توسط رهگذر|

یک وقت می شود که تمام خواب و بیدارت پر می شود با دو کلمه: الله اکبر!

با شما هستم سپاهیان دشمن قسم خورده؛ هی بیایید و بروید و پیش چشمانم رژه بروید! حالا هی بخواهید مرا از پای در بیاورید! هی بیایید آیه ی یاس بخوانید! هی بیایید مرا بترسانید! هی بیایید شواهد و مدرک و سند نشانم بدهید که پایم سست شود! من تمام قد ایستاده ام؛ چون در سرم می چرخد و می چرخد که الله اکبر! انقدر این دو کلمه ی عظیم را میگویم تا از پای درآیید! حتی به قیمت تمام شدن خودم!  خودِ من دیگر مال خودم نیست که از تمام شدنش بهراسم. می دهم اش تا عظمت این دو کلمه مرا در یابد!

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391ساعت 0:49 توسط رهگذر|

امسال مبهم ترین عید را دارم!

رسیده ایم به نیمه ی اسفند و هنوز ابهام عید امسال پا برجاست! هنوز برایم هیچ معلوم نیست که سال جدیدم را در کدام نقطه ی این زمین تحویل می کنم و با چه حالی! گزینه های پیش رویم دلم را می لرزاند... این احتمال که شاید در سرزمینی دیگر لحظه ی سال تحویل نفس بکشم... که سال ۹۲ چگونه شروع شود... که موقع تحویل سال ندانم روبه کدام سو بایستم... اربابم یا عمویم؟! که بر مقدس ترین خاک این زمین بایستم و دعای تحویل سال بخوانم... این که درسرزمین آرزوها نفس بکشم...

 همه ی کارهای سفر درست شده الا مجوز آخر که هر روز امروز و فردا می شود و چشم انتظاری ام طولانی تر... که هر روز هی ناامیدمان می کنند و به فردا واگذارمان می کنند و ما دست از طلب بر نمی داریم! اگر قرار بر رفتن باشد شده با یک روز فاصله راهی می شویم! مجوز را باید جور دیگر گرفت...

خدایا پیشاپیش حول حالنا الی احسن الحال! در بهترین نقطه ی کره ی زمینت!

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1391ساعت 1:16 توسط رهگذر|

در میانه ی سخت ترین امتحانات زندگی، وقتی رمقی برای ادامه ندارم، همان دم، از خوشحالی سرمستم، چون تو هستی، هستی و می دانم طراح این سخت ترین سوالات کسی جز تو نیست، و می دانم هر لحظه امدادهای غیبی ات می رسد و می دانم سر این جلساتِ مخوف تنهایم نمیگذاری، می دانم این امتحانات را برایم گذاشتی تا برای "فقط برای تو بودن" ورزیده شوم... اگر قرار است نتیجه ی این امتحانات پاک کردن ناخالصی هایم باشد چه باک! ادامه می دهم....

نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1391ساعت 20:21 توسط رهگذر|

بهترین حال دنیاست وقتی:

تکیه بدهی به خدایی دردانه و دیگر هول و هراس هیچ چیز را نداشته باشی....

با تکیه به او سبک شوی و احساس بی وزنی ات تو را از ترس ها بِکَند...

در میان دست های رب، حس ِ امن ِ رهایی را مزه مزه کنی...

 

پ.ن: خدایا این حال را برای همه ی مان مستدام کن.

نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1391ساعت 17:18 توسط رهگذر|

نفسم یک آن بند آمد، یک لحظه چنگی زدند به گلویم، زانوهایم لرزید، جمله ی خبری را نشنیدم، فقط تا اسمتان را اخبار آورد تا ته اش را خواندم، آن نوار سیاه کنار چهره ی تان دل سیاه مرا طوفانی کرد...

در بهترین نقطه ی عالم، در مقدس ترین مکان این زمین، رفتید تا با خدای تان ملاقات کنید، تعجب هم ندارد خوشوقت که باشی خوشبخت هم می شوی!

دلم به حال خودم می سوزد و بدبختی هایم، دلم به حال چشم هایی می سوزد که هر بار به سر در مسجد امام حسن مجتبی نگریست و رد شد و یک بار نتوانست به صورت پر نور شما نگاه کند، دلم به حال قدم هایی می سوزد که بارها و بارها از سه راه طالقانی رد شد و لیاقت آمدن به مسجد شما را نداشت، دلم به حال خودم می سوزد که آرزوی دیدن شما را برای همیشه خاموش کرد، دلی که لیاقت نداشت و هر بار فکر میکرد باید سرحال باشد تا سراغ شما بیاید، دلی که فکر میکرد زمان دارد هنوز، دلی که لیاقت نداشت حتی یک بار نمازش را به نورانیت شما اقتدا کند...

می روید یکی یکی، ما را تنها میگذارید و به وصال محبوب تان میرسید، اما ما...

ما می مانیم غرق سیاهی ها...

غرق دوری از شما...

غرق حسرت...

غرق اشک...

پ.ن: "فرصت به مانند ابر گذرا مى گذرد..." امام علی علیه السلام

نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1391ساعت 16:9 توسط رهگذر|

امروز، یک سال میگذرد از مهم ترین ریسک زندگی ام...

یک سالگی تان مبارک دردانه های من!

 

پ.ن: کمی برای دلم بود، ببخشید اگر مبهم بود!

نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1391ساعت 14:34 توسط رهگذر|

آخر ماه است، یک ماه پر هزینه، همه ی حساب کتاب ها هم به هم خورده، موجودی کیف پول ۵۰۰ تومان و بس! موجودی کارت بانکی ۹۰۰۰ تومان! راهی ام برای خانه ی یکی از دوستان تازه عروس و دست خالی نمی شود رفت، میگردم در خانه دنبال شکلاتی چیزی، پیدا نمی شود که نمی شود! خواهرم بیدار است، میگویم پول نقد دارد؟ می خندد میگوید ۲۵۰۰ تومان! خودش هم می خواهد سر راه از بانک بگیرد! ۲۰۰۰ تومانش را میدهد به من که برای تاکسی ـ رفت چیزی در جیب مبارک مان باشد. زنگ میزنم به خواهر دیگرم تا مبلغی را برایم کارت به کارت کند، حداقل برای خرید هدیه. بر نمی دارد. هر چه فکر میکنم چاره ای نیست. در را می بندم و راهی می شوم. فکر میکنم اگر عابر بانک ها خراب بود؟! دلم شور میزند! پول تاکسی برای رسیدن به منزلشان هم بیش از موجودی در جیب می شود! میگویم یا رزاق، یا رزاق، یا رزاق... و در سرم خاطراتی از دوستان تداعی می شود که با جیب خالی راهی شده اند و خدا چه طور به مقصد رساندتشان... فکر می کنم از خیابان اصلی بروم یا راه میان بر، بی جهت قدم هایم کشیده می شود به خیابان اصلی. می رسم سر کوچه، در جا خشکم می زند! همان خواهرم که تلفن را برنمی داشت و خانه ی شان در محله ای دیگر است، دارد ماشینش را پارک می کند سر خیابان!!! خانه ی شان به خانه ی ما ربطی ندارد! در دو محل کاملا متفاوت! و مسیر اداره اش هم هیچ ربطی به خیابان ما ندارد! چشم هایم گرد است! میگویم این ساعت صبح اینجا؟!! می گوید داشتم می رفتم بیرون دیدم بنزین ندارم خواستم بنزین بزنم دیدم پول نقد ندارم آمده ام از حسابی که در بانک اینجا دارم بردارم! من:

پ.ن: و یرزقه من حیث لا یحتسب...

نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1391ساعت 0:39 توسط رهگذر|

نه نمی شود! اصلا امکان ندارد! خودش پازل را قطعه قطعه جدا کند و پراکنده ی شان کند، بعد که بخواهی بگردی قطعه ها را پیدا کنی، تکه های پازل خودت را جلوی چشمت نگذارد! چنین چیزی از مهربان ترین موجود هستی بعید است، بعید هم که چه عرض کنم، محال است!

نمی شود در دنیا رهایت کند، وقتی همه ی پناهگاهت آغوش امن اوست.

نمی شود در سخت ترین دست اندازهای زندگی محکم نگه ات ندارد، وقتی خودش دست انداز ها را برای قد کشیدن تو و ماهر شدنت ساخته است!

نمی شود در مهم ترین فصل های زندگی، رهایت کند!

نمی شود همه چیز را به تو و آدم های داستان واگذار کند، وقتی همه ی نگاهت به دست اختیار اوست...

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1391ساعت 20:31 توسط رهگذر|

وارد اتاق آبی ات می شوم، دراز کشیده ای روی تخت و خیره به میخِ روی سقف، گوش هایت را سپرده ای دستِ سه تار زنِ دوست داشتنی ات. درب را پشت سرم می بندم و دستانت را می گیرم و می گویم: حرکت باید! بلند شو! می گویی حوصله ندارم اما من این حرفها سرم نمی شود، یک سطل پر از رنگ قرمز برمی دارم و بالای سرت می گیرم: یا بلند می شوی یا برمی گردانم روی چشم های خیره ات! جدی ام نمی گیری، چشمهایت را می بندی تا غرق فکرهای ناتمامت تمام شوی. سطل را برمی گردانم، جیغی میکشی و در یک اتاق ۱۲ متری به دنبالم می افتی. به همه ی اهدافم رسیده ام، به حرکت افتاده ای! سرخ شده ای! زنده شده ای! تسلیم شده ای، تسلیم شوق و شور و حرکت.

تیر و تخته ها را یکی یکی بر می داریم، در آن بالکن فسقلی جایشان می دهیم، اتاق آبی ات خالی خالی می شود. سطل ها را یک به یک برمی داریم، من زرد را و تو سرخابی را. دوش به دوش هم می ایستیم، رویمان هرکدام به یک دیوار، شمارش معکوس شروع می شود، دستها بالا می رود و یکباره سطل ها خالی می شود روی دیوارها، قهقهه ی مان تمام اتاق را پر کرده. یک سطل دیگر برمی داریم، این بار من بنفش و تو نارنجی،باز سطلی دیگر و باز. دیگر اثری از اتاق آبی نیست، رنگها روی دیوار سر می خورند و آرام آرام پایین می آیند. سرعت پایین آمدنشان طرح های متنوع زده روی دیوار. دست می کشم روی رنگهای هنوز خیس، طرح ها را تغییر می دهم، با انگشتهایم طرح می زنم. رنگها ترکیب شده اند، بعضی جاها سایه روشن، بعضی جاها ابر و باد. دست می برم بر رنگ زرد و یک دایره ی بزرگ آن گوشه می کشم، خانه که بی خورشید نمی شود و تو آن طرف تر داری روی زمینه ای رنگارنگ، تک درختی بزرگ می کشی، با تنه ای سترگ و شاخه هایی فراوان سبز، چه سایه ای خواهد داشت، چه سبزی آرامی خواهد داشت، خانه که بی سبزی نمی شود!

می ایستیم وسط اتاق، چرخی می زنیم و نگاهمان دیوارهای رنگارنگ را دور میزند. می خندی و مرا با خنده ات سرمست می کنی. هیچ صدایی دل انگیزتر از صدای خنده ی سرمستانه ی تو نیست وقتی این چنین، وسط میدان ِ زندگی، چرخ میزنی!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391ساعت 23:31 توسط رهگذر|

۲۲ بهمن هر سال و راهپیمایی پرشوری که هیچ وقت تموم نمیشه داد میزنه که هیچی جلوی عشق این مردم به انقلاب و رهبر دردانه شون رو نمیگیره.

فقط باید تجربه کرده باشی اون شور را، اون قدم زدن بین آدمهای عاشق فدایی رهبر را، تا این حرف رو با تموم وجود درک کنی...

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1391ساعت 21:58 توسط رهگذر|


آخرين مطالب
» تا اطلاع ثانوی
» لباس
» همسر ولایی
» میدان
» ادبیات خواستگاری
» غیر ممکن غیر ممکن است
» نماز فاطمی
» یا فاطمه
» بی دل
» بال و پر

Design By : Pichak